بین راه باران باریدن گرفت ، غروب بود ، مردم را نگاه می کردم و برای باران غصه می خوردم ، همه از دستش فراری بودند . یکی چتری گرفته که باران خیسش نکند ، آن یکی از آبهای جمع شده باران می گریزد مبادا لباسش خدشه ای بردارد و آن دیگری چنان می دود که انگار از مرگ می گریزد ، از هر کدامشان هم که بپرسی ، عاشق بارانند . همین است دیگر .
صدای باران خوشایندتر از آن بود که بتوانم خودم را راضی کنم سروقت به مقصد برسم .کمی که شنیدن را تجربه کردم به مقصد رسیدم ، وارد شدم ، برای بازی رفته بودم ، بازی ، بازی ، بازی .
فکر می کردم اشتباه آمده ام . ندیدم ، دوستانم نبودند ، کسی نبود ، کمی که بیشتر نگاه کردم کوری چشمان همیشه بی احتیاطم را رها کرد و با دوستان همراه شدم ، لباس عوض کردیم و وارد زمین شدیم ، به تکرار گذشته می خواستم با دوستان نسبتاً جدید فوتبالی بزنم !
همان روال طی شد ، من اما نگاهم به اطراف بود ، حین بازی دیدم که در دورترین نقطه قنبرک زده ، خیره شده بود به روبرو . به هیاهوی توخالی ما گوش می داد ؟ به ما نگاه می کرد ؟ ما را می دید ؟ که بود ؟
جوانکی خمیده با چهره ای مرگ زا ، با چشمانی .... ، چشمانش یک چیز دیگر بود ، نه امید داشت ، نه شوق ، اما انتظار چرا ، منتظر بود .
لباس مندرسی به تن داشت اما منتظر بود . امید نداشت اما منتظر بود ،زنده نبود اما منتظر بود . هرچه بود و نبود همه انتظار بود .
گفتم شاید او هم مثل من دوست داشتنی دارد دست نایافتنی که اینگونه به انتظار نشسته است . خواستم بپرسم چرا منتظری ؟ اما این سخیف ترین سوال برای منتظر بود . مثل این است که از خودم می پرسیدم چرا او را دوست دارم . بازی تمام شد و من راهی رفتن . اما او هنوز خیره نشسته بود به انتظار کسی که هیچ گاه نمی آید ، حتی در خوابهای شبانه اش ......
1- این روزها بیشتر می گردم و می بینم ،درست نمی دانم ، شاید منظورم از این سرگردانی خودخواسته این باشد که دنیای بیرون را بفهمم و یا لااقل بهتر درک کنم . دوستم گفت : اگر دنیای بیرون را درک کردی ، دنیای درون را هم به تبع آن می فهمی . من زیر بار این حرفش نرفتم و گفتم : نمی شود اول درون را بشناسیم و بسازیم و بعد خودمان را غرق کنیم در این دنیای ........ . به ضرس قاطع گفت که : نه ، و من مثل همیشه گفتم : چرا ؟
گفتم : مگر نه این است که آدم تا خودش را نشناسد و درک نکند در برخورد با دنیای بیرون با تضادهایی مواجه است که اکثراً ناشی از تعارضات درونی ست ؟
گفت : حمید ، مغلطه نکن ! گفتم : قبول . پس بگو چه کنیم ؟ درونی باشیم یا بیرونی ؟
گفت : این ها لازم و ملزوم همدیگرند ، هیچکس نیست که صرفاً به درون بپردازد و یا به بیرون پناه ببرد . ، هر دو باید باشند برای انسان .... گفتم : درست . اما اگر در هر دو افراط و تفریط کردیم آن هم بنا بر ناآگاهی ، یعنی آنقدر غرق بیرون شویم که خودمان را فراموش کنیم یا برعکس ، چه ؟
کمی مکث کرد و گفت : در هیچ کدام نباید غرق شدن باشد ، اگر اینطور بشود یعنی یک جای کار می لنگد . بحث را همین جا رها کردیم ......گفتم: چرا ما یک خط در میان از باید و نباید ها صحبت می کنیم ؟ این موضوع نافی اختیار نیست ؟ یا اینقدر اختیار ما انتزاعی و کم مقدار است که نمی توانیم از زیر بار باید و نباید ها شانه خالی کنیم ؟
موبایلش زنگ خورد و همسر مکرمه اشان تماس حاصل کردند و دوست ما را احضار فرمودند که دیگر اینقدربا دوستت اراجیف نبافید ، بیا کارت دارم ! د دوستم به ناچار رفت و به قول فروغ : حرفهای ما هنوز ناتمام است ............
2- دو سه شب پیش فیلمی که از احمد محمود ساخته بودند را به مدد دوستم دیدم . آن پیرمرد دوست داشتنی هم استانی ، آنقدر دل نشین می گفت که یک ساعت خیره شده بودم به مانیتور .
سوالی پرسید که : شما در آستانه 71 سالگی نسبت به آینده خوشبین هستین ؟ احمد محمود گفت : اگر نباشم که باید برم بمیرم ، باید خوشبین بود ، به هر جهت باید راه بدبینی رو سد کرد ، هر چند با قدرت هجوم میاره به آدم ، ولی باید جلوشو گرفت ، باید زندگی رو ساخت ، زندگی رو دگرگون کرد ، نباید زندگی رو تعریف کرد ، باید ساخت .
جایی خواندم :
گفتیم که باید سوخت
اما نه با دنیا
که دنیا را
گفتیم باید ساخت
اما نه با دنیا
که دنیا را
این روزها در دنیای واقعی رفیقی از دوردست ها پیدا کرده ام ، هر هفته دیداری داریم و من گوش می دهم و سوال هایم را می پرسم ، هر آنچه که در دل و ذهن دارم و او می گوید و می گوید ، آرامش را با خودش می آورد .... دیگر به چاره ی ناچاری فکر نمی کنم . دل دل کردم که بگویم میراث 23 مال من است و گاهی یک چیزهایی می نویسم به عنوان نوشتن ، اما ترسیدم ، مثل هر وقت که می ترسم چیزی را از دست بدهم .
من همیشه حس می کنم چیزی را از دست می دهم ، این اذیتم می کند ، حس می کنم از درون تهی می شوم . (ح.سلیمانی)
دقت کرده ایی وقتی آدم مقداری کارهایی ریز و درشتش زیاد می شود ، تمام کارهایی نکرده اش یادش می آید ؟ این وسط می ماند کدامیک را به انجام برساند ، باری ، مواقع بیکاری دنبال کار و موقع شاغلی یا همان مشغولی ! پی بیکاری می گردیم ، همین ست دیگر یا از این ور بام می افتیم یا آن ور !
این هفته شلوغ بود و پر سر و صدا ، شنبه اش را پی کار تلف کردم و یکشنبه را در دانشگاه ، البته این یکی تلف تلقی نمی شود ، چون علیرغم خستگی ، با ارزش است ، دوشنبه هم یک جلسه دادرسی بود و کلی اراجیف که متقابلاً هم من هم مخاطبمان گفتیم .... سه شنبه رفتم و همان قراردادها را بستم ، پول را هم گرفتم ، فکر می کردم لااقل ممکن است کمی مایه مسرتم بشود که نشد ، انگار که یک جای کار می لنگد شب سه شنبه عجیب غمگین بود ..... چهارشنبه ساعت 9 صبح یک جلسه داشتم که پس از اتمامش ، نمی دانم چه شده بود اما ، کمی خستگی توأم با خوشحالی را حس می کردم ، نمی دانم شاید برای این بود که این بار 100% محق بودیم و البته خوب دفاع کردم در مقابل خانم "د" که کم پرمدعا نبود آن روز . شاکی بودیم و تبعاً ابتدا ما می بایست دفاع می کردیم ، آرام آرام نوشتم همانهایی که باید و بعد شمرده شمرده خواندم ، انگار که خانم "د" انتظار این را نداشت متعرض دروغهایش در جلسه قبل بشوم ..... حرفی نیست ، اگر واقعاً موکلت مجرم نیست دفاع کن ، اما نه به دروغ ، می نویسی در جلسه 88/3/24 موکلت فلان حرف را زده اما خلاف آن در پرونده موجود است ! زمین و زمان را متهم می کنی به اینکه نسبت به موکلت بی مهری کرده اند و ارتباط این با دفاع از موکلت هنوز بر من پوشیده است . بگذریم .......
بعد از جلسه ، دخترک 16 ساله ای که دوشب قبل آمده بود دفتر و شوهر 30 ساله اش او را از خانه بیرون کرده بود، به همراه مادر غمزده اش آمد ، مقدمات کار را انجام دادیم و علیه آن ......... ! اقامه دعوی کردیم . با طی تشریفات قانونی و غیر قانونی اما انسانی و عقلانی ...
چهارشنبه شب هم گذشت ...
پنج شنبه صبح برای بار اول رفتم دادسرای نظام ، علیرغم قانون سختگیرانه و سیستم سرکوب کننده ای که برآن حاکم ست آدمهایی مهربانی را یافتم ، با یکی از کارمندان هم بحثی پیرامون "گردون" داشتیم ( همان نشریه ایی که عباس معروفی 30 و چند شماره چاپ کرد و بعد ........... ) کلاً تجربه خوبی بود ، اما پنج شنبه عصر وقت دندان پزشکی داشتم برای کاری مشقت بار ، دو سه ساعتی طول کشید و من دست آخر از روی مزاح به دکتر جوانی که من را به اصطلاح تحت درمان قرار داده بود ، گفتم : دکتر خوب به رضایت دیگران دهنشان را سرویس می کنی ! ( بابت این بی ادبی خجلت زده ام )
سلام رفقا ...
از خدا که پنهان نیست ، از شما هم همینطور ، راستش را بخواهید برای آدمهایی مثل من که دود چراغ خورده ایم ! و دم از دانش و انسانیت می زنیم ، حرف از پول و تلاش در جهت بدست آوردن و جمع آوری اش ، به نوعی دوری از هدف و یا اهداف متعالی ست ، اما مثال معروفی که گاهی اوقات یارای مقابله با تمام محتویات ذهن را دارد این است که :" فکر نون باش که خربزه آبه " یا یک همچین چیزی ! چند وقتی ست که فهمیده ام که دیگر خواستن توانستن نیست ، توانستن خواستن است . زمانه را عوض کرده اند ، چه می شود کرد ....
اهم نظرات دوستانی که لطف کردند و من را به راه درست و نه راست ! رهنمون کردند این بود که هر دو را همزمان به انجام برسانم ، من هم که سرم درد می کند برای شلوغی و خستگی و بی خوابی ! طعم شب هم که نیست جز بیداری .... در هر صورت تصمیم به استفاده یا سواستفاده از فرصت گرفته ام و احتمالاً از 2/3 روز دیگر کار را شروع می کنم ...
دوست ندارم دوباره روزی بیاید که باز هم مثل شب های ترم 3 / 4 دوره کارشناسی درتاریکی خودساخته ام کز کنم و برای اموری بی ارزش .............. ، بگذریم . یادآوری گذشته تلخ مثل بازی عمدی با زخمهای در حال التیام است که موجب خونریزیشان می شود....
اَه گندت بزنند حمید ، هنوز هم تلخ و گزنده ای ، تو دیگر آن پسرک منزوی کم حرف نیستی که بدون توجه به اطراف با سوالات بی جوابش سرگرم بود ، بزرگ نشده ای ، اما حالا بزرگتر از انزوایی هستی که دور خودت ساخته ای ...
باری ، آمده بودم که بگویم سپاسگزارم از لطفتان و از رهنمودهایی که برایم به ارمغان آوردید ، اما آخرش طاقت نیاوردم و رفتم سراغ تلخی و ..... به هر حال طلب مغفرت دارم !
خوش باشید رفقا ....
یادش به خیر ! کوچکتر از حالا که بودیم ، تقریباً همه ما به این فکر کرده ایم که : " علم بهتر است یا ثروت ؟ " ، شاید هم در موردش به اجبار معلم انشایی نوشته باشیم . باری ، در این یکی دو روزه همین موضوع آن هم به نحو عملی ! برای من پیش آمده ، آن هم چه پیش آمدنی !
قضیه از این قرار ست که دوستی تماس گرفت و یک نفر آدم تقریباً مایه دار معرفی کرد و گفت ، این آدم نزدیک به 150 میلیون چک دارد از چند نفر ، می خواهد علیه این آدمهای به ظاهر بدهکار اقامه دعوی کندو من هم شماره شما را به او داده ام که وکیلش بشوی ! ، ما گفتیم چه چیز بهتر از این ، هم فال است هم تماشا هم پول !خلاصه اینکه دیروز نزدیکای عصر با این آدم ملاقاتی داشتیم ، چک ها را لیست کردیم و دیدیم و مقداری صحبت کردیم . 20 فقره بودند ، تعداد بدهکاران هم 5/6 نفری بودند ، جمع مبالغ هم تقریباً همانی بود که گفتم ، مشکل بزرگی که وجود داشت این بود که می بایست توی سه شهر طرح دعوی بشود و به فراخور محل اقامت شخص بدهکار ما هم اقدامات قانونی و غیرقانونی را انجام بدهیم ، این یعنی کار و زحمت زیادی را باید برای انجام کار متحمل بشوم و در نهایت 6 درصد بگیرم . 3 درصد پیش پرداخت ، 3 درصد هم پس پرداخت !
باری ، حالا حرف حساب من چیست ؟ عرض کنم : همانطور که چند پست قبل نوشتم من درس و مشق دارم ، این پایان نامه کوفتی را باید تا 2/3 ماه دیگر حتما دفاع کنم و امتحان دکتری هم هست که مقدار قابل توجهی از آمال و آرزوهایم به آن بستگی دارد ! قبولی برای من آثاری دارد که چندسالی ست منتظرشان هستم ، مثل این ست که آدم راهی را با تمام فراز و نشیب هایش و با هر بدبختی که پیش آمده طی کند و حالا که رسیدن زیاد دور نیست ، به بیراهه برود .در این چند ماه به وقتم احتیاج دارم ، زیاد ، می بایست وقتم را به کارهایی که آینده را می سازد اختصاص بدهم نه اینکه به بیراهه بروم . پرونده ها را اگر بگیرم حداقل هفته ای یک روز را باید تلف کنم آن هم برای حداقل ۵ ماه ، اما یک روز هم یک روز است .......
اگر جای من بودید چه می کردید ؟؟!!!!
خب ، چرا اینطور شد ؟ من گفتم : سعی در جبران دارم ، نگفتم که بر می گردم به رویه سابق ( یعنی 3/4 روز یک بار نوشتن ) . اگر نهایت تلاشم را داشته باشم و بنویسم می شود 3 / 4 روز یک بار ، شاید این طرز تلقی برای من و شما بوجود بیاید که شاید کارهای مهم تری دارم که در قیاس با نوشتن ، ارجح ترند . منطقی ترین برداشتی که می توانیم از بی مبالاتی من در نوشتن داشت همین است ، یعنی کارهایی مهم تری هست که نوشتن را به تعویق و تاخیر بیندازد .
واقعاً اینطور است ؟ در واقع امر و با در نظر گرفتن ظواهر شاید همین طور باشد ، اما در این همه شلوغی بی حد و حصری که گریبانگیرم شده ، تنها نوشتن برایم آرامش بخش است ، همین چند دقیقه ای که پشت کامپیوترم می نشینم و با کیبورد بازی می کنم ، حروفی را تبدیل به کلمات و ایضاً کلماتی را تبدیل به جمله و در نهایت چند جمله می شود یک نوشته که از تفکرم ، از من ، از زندگی من ، نشأت گرفته ، احساس می کنم همین امر خشنودی زاید الوصفی برایم به ارمغان بیاورد .
در واقع همین طور است ، احساس تعلق ، خلق کردن ، آفریدن ، خوشایند است ، اینکه من ورای زندگی واقعی در این دنیای مجازی دوستانی دارم که نوشته هایم را می خوانند نقظه عطف ماجرا ست .
بگذریم .... نمی دانم چرا وبلاگستان هم آنفلانزا گرفته ! کسی نیست ، اگر دیگرانی هم باشند تحت تاثیر نبودن بقیه سرد و بی انگیزه شده اند . این خصلت پاییز است ؟ گمان نمی کنم . زندگی ادامه داره ........
می دانم ، خودم هم ملتفتم که توی این فصل و به خصوص در مهرماه بعضی از ما آدمها سرگردانیمان بیش از حد می شود . من اما بیشتر از همه گمم این روزها ، سابقاً گهگاهی پی پاسخ برای سوالات بی جواب می گشتم ، می خواندم ، بیشتر از امرزو می نوشتم و دوستان را ارج می نهادم ، اینطور آدم تر بودم ! ولی حالا چه ؟ شده ام یک موجود منزوی از خود راضی که ذهنش منجمد شده حول محور روزمرگی ها . همین باعث می شود نصف شبی بزنم زیر همه چیز و برگردم به رویه سابق ، آن موقع لااقل خودم را بهتر می دانستم ، اما کم کم دارم با خودم دشمن می شوم .
بگذریم
.... امروز بعد از نزدیک به سه ماه ، بعد ازظهر را برای خودم نگه داشتم و طوری
که دلم خواست گذراندمش ! سوار موتورم شدم و فارغ از هر ماجرایی ، یک راست رفتم سراغ
کتابفروشیهای شهر ، می خواستم کمی غرق بشوم لابلای قفسه های کتاب ، دنیای لذت بخشی
ست ، غرق می شوی لابلای آن همه حرف مکتوب ، آن همه دنیای بزرگ و کوچکی که قطعاً
تاثیر گذار ست ..... دوست دارم خودم تک تک کتاب ها را لمس کنم ، ببینم و با دقت
کتابهایی که توجه ام را جلب می کند وارسی کنم و دست آخر با وسواسی خاص چندتا را بخرم و بخوانم . یکی دو کتاب به دلم
نشست " بهار رکن چهارم " از عمادالدین باقی ، برای منی که از زمان توقیف شرق (14 مرداد 86 ) تا امروز روزنامه ای ندیدم که ارزش خواندن داشته باشد ، یک شروع دوباره
بود ، نثر ساده و روانی دارد این آقای باقی ....... و دیگری "من که حرفی ندارم " ست یک
مجموعه داستان کوتاه ایتالیایی که بیشتر جنبه طنز دارد ، ترجمه اش به نظر مناسب ست
چون مخاطب با خواندن هر جمله به خواندن جمله بعدی ترغیب می شود و آن دیگری از احمد محمود ست ، احمد
محمود را که می شناسید ؟ نثرش گیرا و دوست
داشتنی ست ، وقتی "همسایه ها" را می خواندم با تمام وجودم خوزستان آن
زمان و به نحو اخص اهواز را حس می کردم . این بار کتاب "دیدار" را خریدم نوشته ی
ابتدایی ش کافی بود برای انتخاب .... اما این روزها دوست دارم رمان " ذوب شده
" عباس معروفی را که به تازگی منتشر شده بخوانم .
بعد که از لابلای قفسه ها بیرون آمدم ، دوست داشتم یک جای دنج بنشینم و تنهایی را بازهم همراه با خودم تجربه کنم ، خودم، کتابهایم و نسکافه تلخ ! عجیب لذت بخش ست .....
پی نوشت : ببخشید رفقا چندوقتی تنبل شده بودم و حالا دیگر سعی در جبران دارم .
همه ذهنم ، همه تلاشم ، همه دوست داشتنم ، در واقع همه زندگیم فرار از امروز ست و رسیدن به فردایی که شاید مقصود همان باشد و شاید هم نه ، فردای من و زندگی او ، همه تشویش ست و پریشانی ......
دستم را به سمت گوشی دراز می کنم و بازهم خود آگاه کلیپ " اتاق آبی " را می بینم و می شنوم و من این چند جمله را بیشتر دوست می دارم ......
در کناری از خانه ما
اتاقی ست سرد و آبی
تخت و گیتار کهنه من
عکس یک زن به دیواری
زنی زیبا رو و خندان
یار من بود او دورانی
.....
دیگرم نیست نای ماندن
پایان آواز آغاز رفتن
چاقوی پنهان ته گنجه
دستهای سردم ، رگهای سبزم .....
می بینی ؟ دست آخر همه چیز به تو ختم می شود ! ....
پی نوشت : نمی خواهم نبودنم را توجیه کنم ، نبودم ، همین . مِن بَعد هستم تا هستم ...
این لینک دانلود کلیپ اتاق آبی ست :
http://rapidshare.com/files/235410447/persianmusicvideo.blogspot.com-The.ways.avi
گفتم : نه ، مدتهاست که چیزی ننوشته ام ، فکر می کنم حرفی برای گفتن ندارم ، یعنی اینطور خیال می کنم ، می دانید ؛ بیشتر یک احساس است ، آدم همیشه در برابر احساساتش گیج می شود ، دیگر نمی توانم بنویسم ، تازه فایده ای هم ندارد ، من تا حالا چیز به درد بخوری ننوشته ام . چیز دندان گیری که بتوانم با آن ، معنایی برای زندگیم دست و پا کنم . این واقعاً مضحک است ، من حتی نمی توانم به این وضعیت بخندم ......
(زندگی در مرگ ، حسین سلیمانی)
پی نوشت : شاید برای مدتی نباشم ......


