سلام رفقا ...
از خدا که پنهان نیست ، از شما هم همینطور ، راستش را بخواهید برای آدمهایی مثل من که دود چراغ خورده ایم ! و دم از دانش و انسانیت می زنیم ، حرف از پول و تلاش در جهت بدست آوردن و جمع آوری اش ، به نوعی دوری از هدف و یا اهداف متعالی ست ، اما مثال معروفی که گاهی اوقات یارای مقابله با تمام محتویات ذهن را دارد این است که :" فکر نون باش که خربزه آبه " یا یک همچین چیزی ! چند وقتی ست که فهمیده ام که دیگر خواستن توانستن نیست ، توانستن خواستن است . زمانه را عوض کرده اند ، چه می شود کرد ....
اهم نظرات دوستانی که لطف کردند و من را به راه درست و نه راست ! رهنمون کردند این بود که هر دو را همزمان به انجام برسانم ، من هم که سرم درد می کند برای شلوغی و خستگی و بی خوابی ! طعم شب هم که نیست جز بیداری .... در هر صورت تصمیم به استفاده یا سواستفاده از فرصت گرفته ام و احتمالاً از 2/3 روز دیگر کار را شروع می کنم ...
دوست ندارم دوباره روزی بیاید که باز هم مثل شب های ترم 3 / 4 دوره کارشناسی درتاریکی خودساخته ام کز کنم و برای اموری بی ارزش .............. ، بگذریم . یادآوری گذشته تلخ مثل بازی عمدی با زخمهای در حال التیام است که موجب خونریزیشان می شود....
اَه گندت بزنند حمید ، هنوز هم تلخ و گزنده ای ، تو دیگر آن پسرک منزوی کم حرف نیستی که بدون توجه به اطراف با سوالات بی جوابش سرگرم بود ، بزرگ نشده ای ، اما حالا بزرگتر از انزوایی هستی که دور خودت ساخته ای ...
باری ، آمده بودم که بگویم سپاسگزارم از لطفتان و از رهنمودهایی که برایم به ارمغان آوردید ، اما آخرش طاقت نیاوردم و رفتم سراغ تلخی و ..... به هر حال طلب مغفرت دارم !
خوش باشید رفقا ....
یادش به خیر ! کوچکتر از حالا که بودیم ، تقریباً همه ما به این فکر کرده ایم که : " علم بهتر است یا ثروت ؟ " ، شاید هم در موردش به اجبار معلم انشایی نوشته باشیم . باری ، در این یکی دو روزه همین موضوع آن هم به نحو عملی ! برای من پیش آمده ، آن هم چه پیش آمدنی !
قضیه از این قرار ست که دوستی تماس گرفت و یک نفر آدم تقریباً مایه دار معرفی کرد و گفت ، این آدم نزدیک به 150 میلیون چک دارد از چند نفر ، می خواهد علیه این آدمهای به ظاهر بدهکار اقامه دعوی کندو من هم شماره شما را به او داده ام که وکیلش بشوی ! ، ما گفتیم چه چیز بهتر از این ، هم فال است هم تماشا هم پول !خلاصه اینکه دیروز نزدیکای عصر با این آدم ملاقاتی داشتیم ، چک ها را لیست کردیم و دیدیم و مقداری صحبت کردیم . 20 فقره بودند ، تعداد بدهکاران هم 5/6 نفری بودند ، جمع مبالغ هم تقریباً همانی بود که گفتم ، مشکل بزرگی که وجود داشت این بود که می بایست توی سه شهر طرح دعوی بشود و به فراخور محل اقامت شخص بدهکار ما هم اقدامات قانونی و غیرقانونی را انجام بدهیم ، این یعنی کار و زحمت زیادی را باید برای انجام کار متحمل بشوم و در نهایت 6 درصد بگیرم . 3 درصد پیش پرداخت ، 3 درصد هم پس پرداخت !
باری ، حالا حرف حساب من چیست ؟ عرض کنم : همانطور که چند پست قبل نوشتم من درس و مشق دارم ، این پایان نامه کوفتی را باید تا 2/3 ماه دیگر حتما دفاع کنم و امتحان دکتری هم هست که مقدار قابل توجهی از آمال و آرزوهایم به آن بستگی دارد ! قبولی برای من آثاری دارد که چندسالی ست منتظرشان هستم ، مثل این ست که آدم راهی را با تمام فراز و نشیب هایش و با هر بدبختی که پیش آمده طی کند و حالا که رسیدن زیاد دور نیست ، به بیراهه برود .در این چند ماه به وقتم احتیاج دارم ، زیاد ، می بایست وقتم را به کارهایی که آینده را می سازد اختصاص بدهم نه اینکه به بیراهه بروم . پرونده ها را اگر بگیرم حداقل هفته ای یک روز را باید تلف کنم آن هم برای حداقل ۵ ماه ، اما یک روز هم یک روز است .......
اگر جای من بودید چه می کردید ؟؟!!!!
خب ، چرا اینطور شد ؟ من گفتم : سعی در جبران دارم ، نگفتم که بر می گردم به رویه سابق ( یعنی 3/4 روز یک بار نوشتن ) . اگر نهایت تلاشم را داشته باشم و بنویسم می شود 3 / 4 روز یک بار ، شاید این طرز تلقی برای من و شما بوجود بیاید که شاید کارهای مهم تری دارم که در قیاس با نوشتن ، ارجح ترند . منطقی ترین برداشتی که می توانیم از بی مبالاتی من در نوشتن داشت همین است ، یعنی کارهایی مهم تری هست که نوشتن را به تعویق و تاخیر بیندازد .
واقعاً اینطور است ؟ در واقع امر و با در نظر گرفتن ظواهر شاید همین طور باشد ، اما در این همه شلوغی بی حد و حصری که گریبانگیرم شده ، تنها نوشتن برایم آرامش بخش است ، همین چند دقیقه ای که پشت کامپیوترم می نشینم و با کیبورد بازی می کنم ، حروفی را تبدیل به کلمات و ایضاً کلماتی را تبدیل به جمله و در نهایت چند جمله می شود یک نوشته که از تفکرم ، از من ، از زندگی من ، نشأت گرفته ، احساس می کنم همین امر خشنودی زاید الوصفی برایم به ارمغان بیاورد .
در واقع همین طور است ، احساس تعلق ، خلق کردن ، آفریدن ، خوشایند است ، اینکه من ورای زندگی واقعی در این دنیای مجازی دوستانی دارم که نوشته هایم را می خوانند نقظه عطف ماجرا ست .
بگذریم .... نمی دانم چرا وبلاگستان هم آنفلانزا گرفته ! کسی نیست ، اگر دیگرانی هم باشند تحت تاثیر نبودن بقیه سرد و بی انگیزه شده اند . این خصلت پاییز است ؟ گمان نمی کنم . زندگی ادامه داره ........
می دانم ، خودم هم ملتفتم که توی این فصل و به خصوص در مهرماه بعضی از ما آدمها سرگردانیمان بیش از حد می شود . من اما بیشتر از همه گمم این روزها ، سابقاً گهگاهی پی پاسخ برای سوالات بی جواب می گشتم ، می خواندم ، بیشتر از امرزو می نوشتم و دوستان را ارج می نهادم ، اینطور آدم تر بودم ! ولی حالا چه ؟ شده ام یک موجود منزوی از خود راضی که ذهنش منجمد شده حول محور روزمرگی ها . همین باعث می شود نصف شبی بزنم زیر همه چیز و برگردم به رویه سابق ، آن موقع لااقل خودم را بهتر می دانستم ، اما کم کم دارم با خودم دشمن می شوم .
بگذریم
.... امروز بعد از نزدیک به سه ماه ، بعد ازظهر را برای خودم نگه داشتم و طوری
که دلم خواست گذراندمش ! سوار موتورم شدم و فارغ از هر ماجرایی ، یک راست رفتم سراغ
کتابفروشیهای شهر ، می خواستم کمی غرق بشوم لابلای قفسه های کتاب ، دنیای لذت بخشی
ست ، غرق می شوی لابلای آن همه حرف مکتوب ، آن همه دنیای بزرگ و کوچکی که قطعاً
تاثیر گذار ست ..... دوست دارم خودم تک تک کتاب ها را لمس کنم ، ببینم و با دقت
کتابهایی که توجه ام را جلب می کند وارسی کنم و دست آخر با وسواسی خاص چندتا را بخرم و بخوانم . یکی دو کتاب به دلم
نشست " بهار رکن چهارم " از عمادالدین باقی ، برای منی که از زمان توقیف شرق (14 مرداد 86 ) تا امروز روزنامه ای ندیدم که ارزش خواندن داشته باشد ، یک شروع دوباره
بود ، نثر ساده و روانی دارد این آقای باقی ....... و دیگری "من که حرفی ندارم " ست یک
مجموعه داستان کوتاه ایتالیایی که بیشتر جنبه طنز دارد ، ترجمه اش به نظر مناسب ست
چون مخاطب با خواندن هر جمله به خواندن جمله بعدی ترغیب می شود و آن دیگری از احمد محمود ست ، احمد
محمود را که می شناسید ؟ نثرش گیرا و دوست
داشتنی ست ، وقتی "همسایه ها" را می خواندم با تمام وجودم خوزستان آن
زمان و به نحو اخص اهواز را حس می کردم . این بار کتاب "دیدار" را خریدم نوشته ی
ابتدایی ش کافی بود برای انتخاب .... اما این روزها دوست دارم رمان " ذوب شده
" عباس معروفی را که به تازگی منتشر شده بخوانم .
بعد که از لابلای قفسه ها بیرون آمدم ، دوست داشتم یک جای دنج بنشینم و تنهایی را بازهم همراه با خودم تجربه کنم ، خودم، کتابهایم و نسکافه تلخ ! عجیب لذت بخش ست .....
پی نوشت : ببخشید رفقا چندوقتی تنبل شده بودم و حالا دیگر سعی در جبران دارم .
همه ذهنم ، همه تلاشم ، همه دوست داشتنم ، در واقع همه زندگیم فرار از امروز ست و رسیدن به فردایی که شاید مقصود همان باشد و شاید هم نه ، فردای من و زندگی او ، همه تشویش ست و پریشانی ......
دستم را به سمت گوشی دراز می کنم و بازهم خود آگاه کلیپ " اتاق آبی " را می بینم و می شنوم و من این چند جمله را بیشتر دوست می دارم ......
در کناری از خانه ما
اتاقی ست سرد و آبی
تخت و گیتار کهنه من
عکس یک زن به دیواری
زنی زیبا رو و خندان
یار من بود او دورانی
.....
دیگرم نیست نای ماندن
پایان آواز آغاز رفتن
چاقوی پنهان ته گنجه
دستهای سردم ، رگهای سبزم .....
می بینی ؟ دست آخر همه چیز به تو ختم می شود ! ....
پی نوشت : نمی خواهم نبودنم را توجیه کنم ، نبودم ، همین . مِن بَعد هستم تا هستم ...
این لینک دانلود کلیپ اتاق آبی ست :
http://rapidshare.com/files/235410447/persianmusicvideo.blogspot.com-The.ways.avi
گفتم : نه ، مدتهاست که چیزی ننوشته ام ، فکر می کنم حرفی برای گفتن ندارم ، یعنی اینطور خیال می کنم ، می دانید ؛ بیشتر یک احساس است ، آدم همیشه در برابر احساساتش گیج می شود ، دیگر نمی توانم بنویسم ، تازه فایده ای هم ندارد ، من تا حالا چیز به درد بخوری ننوشته ام . چیز دندان گیری که بتوانم با آن ، معنایی برای زندگیم دست و پا کنم . این واقعاً مضحک است ، من حتی نمی توانم به این وضعیت بخندم ......
(زندگی در مرگ ، حسین سلیمانی)
پی نوشت : شاید برای مدتی نباشم ......
به قول خودشان دق الباب کردند و داخل شدند ، دستور داد.ستان شهر را در دست داشتند ، محتوای نوشته این بود : با رعایت کلیه موازین شرعی و قانونی و فرمان هشت ماده ای حضرت امام متهمین راساً جلب و به آن دادسرا دلالت داده شوند ، من دست آخر نفهمیدم که فرمان هشت ماده ای دیگر چه صیغه ای ست ، آنجا هم این جور خودشیرینها سرایت کرده بود ، انگار سال 83 قانون حفظ حقوق شهروندی تصویب نشده ، اصلاً هرچه زمان خاتمی تصویب شده نباید اجرا شود !
مادر و دو نفر نیروی کادر نیروی ان.تظامی ،وارد خانه شدند دو سه تا سرباز هم سر کوچه ایستاده بودند ، من اما از دم درب تکان نخوردم ، اصلاً به من چه ، تا همانجا هم که رفته بودم لطف مضاعف بود . وقتی مادر ،ابوالفضل را دید ، دیگر نمی توانست جلوی خودش را بگیرد ، گریه می کرد ، ابوالفضل فریادهایی که میزد که نمی شد گریه تلقی ش کرد ، هر چه بود خیلی غم انگیز بود ، هر دو به بدترین وجه ممکن حدود یک ماه از هم دور شده بودند .
یکی از متهمین بود یکی نبود ، اولی را بدواً گرفتند آن متهم دیگر نبود ولی آمد ، این دیگر نوبر بود ! حکم جلبش دست ما بود و خودش آمد کلانتری ! دومی را که گرفتند زیر لب غرولند می کرد ، برگشت طرف من تو اینجا چیکار می کنی من هم توی چشمهایش زل زدم و گفتم : به تو چه ! گفت : با تو کار داریم ! آمدی اینجا و ما رو دستگیر می کنی ؟! هرچند آنجا اسمش زاب.ل بود و از هر حیث نا امن ، اما نمی دانم چرا نتوانستم از آن یارو بترسم ! مادر و بچه توی حیاط کلانتری آبمیوه می خورند من هم داشتم زیر گوش استوار م.ی.ری می خواندم که ما عجله داریم و موضوع پرونده مهم ست و ..... منظورم این بود که زود اراجیفت را بنویس و آنها را بفرست دادسرا ...........
ما سوار ماشین خودمان شدیم و آنها هم سوار بر تویوتای کلانتری پی ما آمدند . نشستیم توی سالن انتظار تا نوبتمان بشود و به محضر تقریباً مبارک داد.ستان برسیم ، چند دقیقه ای گذشت اما چیزی نشد ، جویای احوال شدم فرمودند حاج آق.ا ( داد.ستان) جلسه دارند و تأکید کرده اند که کسی وارد نشود که در وارد شدن عقوبتی سخت باشد . دیگر داشت حوصله ام سر می رفت ، بلند شدم ، قدم زدنهای عصبیم را شروع کردم و رفتم در دادسرا مرتکب عمل حرام !(نوشیدن آب در رمضان )شدم و برگشتم ، بازهم دور زدم . چند دقیقه ای گذشت ، درب دفتر حاج آق.ا باز شد ، دخترک لاغر اندامی که سر به زیر داشت خارج شد ، از ظواهر امر چیزهایی پیدا بود که به من مربوط نیست .
القصه ،به پیوست موکله محترمه وارد دفتر شدیم ، پرونده را خواند و سوال هایی پرسید و از روی بی حوصلگی ما را ارجاع داد به یک نفر که نمی دانم آنجا چه کاره بود . هرچه بود نه قا.ضی بود نه کارمند ، صورت جلسه ای نوشتیم . بچه را تحویل گرفتیم و بعدش هر چه بود جاده و جاده ..........
تنها جای غم انگیز جاده ، یادبود شهدای بود که من اول نمی دانستم چیست ، پرسیدم ، گفت : این یادبود همان بیست و یک نفری ست که دار و دسته ای عبدالمالک گرفتند و کشتند ..............
ما
نام هايي چيده بوديم
فراهم
كنار پنجره
كه پولاد و سنگ را
قطره
قطره
در مي گذشت
و چون به هم مي رسيديم
مهيا مي شديم
تا جا گذاريم و بگذريم
باراني را
كه خيس مان مي كرد و
باز نمي ايستاديم ،
پس نام در نام شديم
بي نام
سطر سطر ِ كتابي را
كه نخوانده بوديم ،
گورهايي شديم
پهلو در پهلو نشسته
تا مگر
غلت زنيم و
زنده شويم
باهم و در هم
در شمارش دست هايمان در دست .....
(برداشت تنها ، ايرج صف شكن،ص 81 و82)
پي نوشت : چند روزي بود كه مي خواستم آپ كنم ، اما نمي شد ، نمي توانستم ، دستم به نوشتن نمي رفت .
از روزهاي جمعه خوشم نمي آيد ، هر چقدر هم كه برنامه ريزي كني و خودت را متعهد جلوه بدهي كه چنين و چنان كني ، نمي شود كه نمي شود ، انگار يك بليه شوم يكهو بي خبر بر آدم نازل مي شود و هيچ كاري هم براي چاره نمي توان كرد .طلسم شده ، طلسم تعطيلي ، اختلال ، نرسيدن ، كم حوصلگي و غم بارگي ..........
گوشه اتاق غم قنبرك زده .....
من از شنبه هم خوشم نمي آيد ، خيلي شلوغ و درهم برهم ست ، فكر نمي كنم كسي توي روز شنبه از زندگي لذت ببرد ، آنقدر كار سر آدم مي ريزد كه نميفهمي كي شب شده ! آدمها روزهاي شنبه هم عجله دارند ، هم مي ترسند از اينكه مبادا به فلان كار نرسند و بيفتد به فردا ، انگار شنبه روز آخر ست ....
اما يكشنبه ، كمي بدجنس ست ، خب يعني چي ؟ عرض كنم كه معلوم ست يكشنبه روز يست كه فرداي شنبه اي شلوغ ست و اگر كاري از شنبه باقي ماند مي افتد به يكشنبه ، مي شود گفت به نوعي ميراث خوار شنبه است و فاقد شخصيت مستقل !! پس همين موضوع خباثت يكشنبه و تنبلي ذاتي ش را اثبات مي كند !
دوشنبه ، خوب است در كل ، هرچند ممكن ست كمي خسته و ملال آور به نظر برسد ، اما مي توانيم دوشنبه ها به هركاري كه از قبل مي خواستيم برسيم و اين از محاسن دوشنبه هاست ، آدم مي تواند بر دوشنبه هايش مسلط شود و هر كاري خواست انجام بدهد !
سه شنبه ، من عاشق سه شنبه هام ، سه شنبه ها به من احساس آرامشي مي دهد كه وصف ناشدني ست ، به غايت دوستش دارم ، همه چيز سه شنبه ها خوب پيش مي رود و غم آن روز كمتر سراغ آدم مي آيد ، چون سه شنبه ست .
ولي چهارشنبه ، چهارشنبه كمي خشن و غيرملموس به نظر مي رسد ، چرا ؟ خب اين هم از واضحات ست ، به سه شنبه ها حسودي مي كند ! و تلافيش را سر ما در مي آورد ، من تاحالا هرچه كار سخت داشته ام چهارشنبه ها افتاده ، چهارشنبه ها استرس دارم .....
پنج شنبه هم دوست داشتني نيست ، كمي بي خاصيت ست ، يا ملحق مي شود به جمعه و به نوعي جزيي از جمعه مي شود ، به عنوان يك مكمل ! يا اينكه آدم اين روز را در انتظار مي گذراند ، حالا انتظار چي ؟ اين ديگر بستگي به شرايط و اوضاع احوال دارد .
كاش مي شد همه روزها زندگي كرد .
پي نوشت :
عرض كنم كه : ظاهراً من هم فردا رفتني شدم ، اگر خوبي ، بدي ، چيزي ديدين ، حلال كنيد ، نظر به اينكه اونجايي كه من مي خوام برم ( يكي از شهرهاي استان سيستان بلوچستان ) امنيت درست و درموني نداره و رفتنم دست خودمه و براي برگشتنم هيچ تضميني وجود نداره ، بنابراين اگه مجدداً نتونستيم بيايم اينجا حلال كنيد .موقتاً خداحافظ رفقا ........
همانطور كه روي صندلي نشسته ام چشمانم را به سمت ساعت روي ديوار مي چرخانم ، "8:10 ، چنددقيقه اي از گفتن اذان گذشته و من بازهم نشنيدم ، همه رفته اند ، كسي هم ديگر نميايد ، وسايل برقي را خاموش و دربها را قفل مي كنم و راه مي افتم ......
از طبقه سوم بايد پله ها را يكي به يكي پايين بروم ( از شش ماه پيش قرار بود آسانسور تعمير شود ) توي تاريكي ملايمي كه شب و چراغهاي كم سوي ساختمان ساخته اند ، پله ها را يكي يكي پايين مي روم ، فقط صداي پاي خودم را مي شنوم و رو به پايين مي روم ، حسي عجيبي ست وقتي پله هايي را كه يكي دو ساعت پيش بالا رفته اي را بايد پايين بيايي ، درست عين زندگي ، ما يكي يكي پله ها را بالا مي رويم تا جايي كه بتوانيم ، تا جايي كه بشود ، چه مي دانم ، تا جايي كه تقدير و سرنوشت اجازه بدهد يا يك همچين چيزهايي ...... صدالبته به هيچ وجه من الوجوه ! قائل به حكومت سرنوشت و تقدير بر زندگي ام نيستم و از اين جمله هم تنفر وافري دارم :« لابد حكمتي در كار بوده ، يا قسمت نبوده » فكر مي كنم كساني كه براي اولين بار اين جملات را به كار بردند ، صرفاً براي اين بود كه شايد تشفي خاطري باشد بر ناتواني شان ، يا اينكه عمداً خواسته اند خودشان را گول بزنند . دقت كرده ايد وقتي كه كسي گناهي مرتكب مي شود ، اولين چيزي كه از او به عنوان پاسخ مي شنويم اين است كه : شيطان گولم زد ! و جملاتي شبيه به اين ..... كسي هم نيست بگويد: آخر مرتيكه ! تو مثلاً انساني ، عقل داري ، مختاري ، حالا اگر تحت شرايطي مرتكب گناهي مي شوي بپذير كه گناهكاري و سعي كن يا تكرارش نكني يا جبران مافات كني .ديگر اين خود فريبي چيست كه شده دستاويز هر كثافت كاريت ؟!......
باري ، بحث را از جا به كجا كشاندم ، ذهن اشخاصي كه مثل من مقداري حقوق خوانده اند ، هميشه به سمت و سويي مي رود كه پيش بيني كردنش سخت ست و اين اصلاً خوب نيست ! مي خواستم بپرسم كه وقتي ما آدمها به جايي كه مي خواهيم مي رسيم و در واقع پله هاي زندگي را به اندازه ي كافي بالا رفته ايم ، مي بايست برگرديم ؟ نه ، اينطور نيست ، ما مرتب در حال بالا رفتنيم ، حالا گاهي شايد چند قدمي به عقب برگرديم يا در بدترين حالت با يك سقوط حسابي به پله اول برگرديم ، اما بازهم مي رويم ، مي رويم تا وقتي تمام شود . به همين سادگي .....


