تبليغاتX
وسوسه هاي گريز
باران باریدن گرفت .....

 

بین راه باران باریدن گرفت ، غروب بود ، مردم را نگاه می کردم و برای باران غصه می خوردم ، همه از دستش فراری بودند . یکی چتری گرفته که باران خیسش نکند ، آن یکی از آبهای جمع شده باران می گریزد مبادا لباسش خدشه ای بردارد و آن دیگری چنان می دود که انگار از مرگ می گریزد ، از هر کدامشان هم که بپرسی ، عاشق بارانند . همین است دیگر .

صدای باران خوشایندتر از آن بود که بتوانم خودم را راضی کنم سروقت به مقصد برسم .کمی که  شنیدن را تجربه کردم به مقصد رسیدم ،  وارد شدم ، برای بازی رفته بودم ، بازی ، بازی ، بازی .

فکر می کردم اشتباه آمده ام . ندیدم ، دوستانم نبودند ، کسی نبود ، کمی که بیشتر نگاه کردم کوری چشمان همیشه بی احتیاطم را رها کرد و با دوستان همراه شدم ، لباس عوض کردیم و وارد زمین شدیم ، به تکرار گذشته می خواستم با دوستان نسبتاً جدید  فوتبالی بزنم !  

همان روال طی شد ، من اما نگاهم به اطراف بود ، حین بازی دیدم که در دورترین نقطه قنبرک زده ،  خیره شده بود به روبرو . به هیاهوی توخالی ما گوش می داد ؟ به ما نگاه می کرد ؟ ما را می دید ؟ که بود ؟

جوانکی خمیده با چهره ای مرگ زا ، با چشمانی .... ، چشمانش یک چیز دیگر بود ، نه امید داشت ، نه شوق ، اما انتظار چرا ، منتظر بود .

لباس مندرسی به تن داشت اما منتظر بود . امید نداشت اما منتظر بود  ،زنده نبود اما منتظر بود . هرچه بود و نبود همه انتظار بود .

گفتم شاید او هم مثل من دوست داشتنی دارد دست نایافتنی که اینگونه به انتظار نشسته است . خواستم بپرسم چرا منتظری ؟ اما این سخیف ترین سوال برای منتظر بود . مثل این است که از خودم می پرسیدم چرا او را دوست دارم . بازی تمام شد و من راهی رفتن . اما او هنوز خیره نشسته بود به انتظار کسی که هیچ گاه نمی آید ، حتی در خوابهای شبانه اش ......

 

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت0:14توسط حمید |
یک دوگانه

 

1- این روزها بیشتر می گردم و می بینم ،درست  نمی دانم ، شاید منظورم از این سرگردانی خودخواسته این باشد که دنیای بیرون را بفهمم و یا لااقل بهتر درک کنم . دوستم گفت : اگر دنیای بیرون را درک کردی ، دنیای درون را هم به تبع آن می فهمی . من زیر بار این حرفش نرفتم و  گفتم : نمی شود اول درون را بشناسیم و بسازیم و بعد خودمان را غرق کنیم در این دنیای ........ . به ضرس قاطع گفت که : نه ، و من مثل همیشه گفتم : چرا ؟

گفتم : مگر نه این است که آدم تا خودش را نشناسد و درک نکند در برخورد با دنیای بیرون با تضادهایی مواجه است که اکثراً ناشی از تعارضات درونی ست ؟

گفت : حمید ، مغلطه نکن ! گفتم : قبول . پس بگو چه کنیم ؟ درونی باشیم یا بیرونی ؟

گفت : این ها لازم و ملزوم همدیگرند ، هیچکس نیست که صرفاً به درون بپردازد  و یا به بیرون پناه ببرد . ، هر دو باید باشند برای انسان .... گفتم : درست . اما اگر در هر دو افراط و تفریط کردیم آن هم بنا بر ناآگاهی ، یعنی آنقدر غرق بیرون شویم که خودمان را فراموش کنیم یا برعکس ، چه ؟

کمی مکث کرد و گفت : در هیچ کدام نباید غرق شدن باشد  ، اگر اینطور بشود یعنی یک جای کار می لنگد . بحث را همین جا رها کردیم  ......گفتم: چرا ما یک خط در میان از باید و نباید ها صحبت می کنیم ؟ این موضوع نافی اختیار نیست ؟ یا اینقدر اختیار ما انتزاعی و کم مقدار است که نمی توانیم  از زیر بار باید و نباید ها شانه خالی کنیم ؟

موبایلش زنگ خورد و همسر مکرمه اشان تماس حاصل کردند و دوست ما را احضار فرمودند که دیگر اینقدربا دوستت اراجیف نبافید ، بیا کارت دارم ! د دوستم به ناچار رفت و به قول فروغ : حرفهای ما هنوز ناتمام است ............

2- دو سه شب پیش فیلمی که از احمد محمود ساخته بودند را به مدد دوستم دیدم . آن پیرمرد دوست داشتنی هم استانی ، آنقدر دل نشین می گفت که یک ساعت خیره شده بودم به مانیتور .

سوالی پرسید که : شما در آستانه 71 سالگی نسبت به آینده خوشبین هستین ؟ احمد محمود گفت : اگر نباشم که باید برم بمیرم ، باید خوشبین بود ، به هر جهت باید راه بدبینی رو سد کرد ، هر چند با قدرت هجوم میاره به آدم ، ولی باید جلوشو گرفت ، باید زندگی رو ساخت ، زندگی رو دگرگون کرد ، نباید زندگی رو تعریف کرد ، باید ساخت .

جایی خواندم :

گفتیم که باید سوخت

اما نه با دنیا

که دنیا را

گفتیم باید ساخت

اما نه با دنیا

که دنیا را

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت21:24توسط حمید |
.............

 

این روزها در دنیای واقعی رفیقی از دوردست ها پیدا کرده ام ، هر هفته دیداری داریم و من گوش می دهم و  سوال هایم را می پرسم ، هر آنچه که در دل و ذهن دارم  و او می گوید و می گوید ،  آرامش را با خودش می آورد .... دیگر به چاره ی ناچاری فکر نمی کنم . دل دل کردم که بگویم میراث 23 مال من است و گاهی یک چیزهایی می نویسم به عنوان نوشتن ، اما ترسیدم ، مثل هر وقت که می ترسم چیزی را از دست بدهم .

   

 

من همیشه حس می کنم چیزی را از دست می دهم ، این اذیتم می کند ، حس می کنم از درون تهی می شوم . (ح.سلیمانی)

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت19:53توسط حمید |
روزگارم در هفته ای که گذشت !


دقت کرده ایی وقتی آدم مقداری کارهایی ریز و درشتش زیاد می شود ، تمام کارهایی نکرده اش یادش می آید ؟ این وسط می ماند کدامیک را به انجام برساند ، باری ، مواقع بیکاری دنبال کار و موقع شاغلی یا همان مشغولی ! پی بیکاری می گردیم ، همین ست دیگر یا از این ور بام می افتیم یا آن ور !

این هفته شلوغ بود و پر سر و صدا ، شنبه اش را پی کار تلف کردم و یکشنبه را در دانشگاه ، البته این یکی تلف تلقی نمی شود ، چون علیرغم خستگی ، با ارزش است ، دوشنبه هم یک جلسه دادرسی بود و کلی اراجیف که متقابلاً هم من هم مخاطبمان گفتیم .... سه شنبه رفتم و همان قراردادها را بستم ، پول را هم گرفتم ، فکر می کردم لااقل ممکن است کمی مایه مسرتم بشود که نشد ، انگار که یک جای کار می لنگد شب سه شنبه عجیب غمگین بود  ..... چهارشنبه ساعت 9 صبح یک جلسه داشتم که پس از اتمامش ، نمی دانم چه شده بود اما ، کمی خستگی توأم با خوشحالی را حس می کردم ، نمی دانم شاید برای  این بود که این بار 100% محق بودیم و البته خوب دفاع کردم در مقابل خانم "د" که کم پرمدعا نبود آن روز . شاکی بودیم و تبعاً ابتدا ما می بایست دفاع می کردیم ، آرام آرام نوشتم همانهایی که باید و بعد شمرده شمرده خواندم ، انگار که خانم "د" انتظار  این را نداشت متعرض دروغهایش در جلسه قبل بشوم ..... حرفی نیست ، اگر واقعاً موکلت مجرم نیست دفاع کن ، اما نه به دروغ ، می نویسی در جلسه 88/3/24 موکلت فلان حرف را زده اما خلاف آن در پرونده موجود است !  زمین و زمان را متهم می کنی به اینکه نسبت به موکلت بی مهری کرده اند و ارتباط این با دفاع از موکلت هنوز بر من پوشیده است . بگذریم .......

بعد از جلسه ، دخترک 16 ساله ای که دوشب قبل آمده بود دفتر و شوهر 30 ساله اش او را از خانه بیرون کرده بود، به همراه مادر غمزده اش آمد  ، مقدمات کار را انجام دادیم و علیه آن ......... ! اقامه دعوی کردیم . با طی تشریفات قانونی و غیر قانونی اما انسانی و عقلانی ...

چهارشنبه شب هم گذشت ...

پنج شنبه صبح برای بار اول رفتم دادسرای نظام ، علیرغم قانون سختگیرانه و سیستم سرکوب کننده ای که برآن حاکم ست آدمهایی مهربانی را یافتم ، با یکی از کارمندان هم بحثی پیرامون "گردون" داشتیم ( همان نشریه ایی که عباس معروفی 30 و چند شماره چاپ کرد و بعد ........... ) کلاً تجربه خوبی بود ، اما پنج شنبه عصر وقت دندان پزشکی داشتم برای کاری مشقت بار ، دو سه ساعتی طول کشید و من دست آخر از روی مزاح به دکتر جوانی که من را به اصطلاح تحت درمان قرار داده بود ، گفتم : دکتر خوب به رضایت دیگران دهنشان را سرویس می کنی ! ( بابت این بی ادبی خجلت زده ام )

 

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت10:32توسط حمید |
سلام رفقا

سلام رفقا ...

از خدا که پنهان نیست ، از شما هم همینطور ، راستش را بخواهید برای آدمهایی مثل من که دود چراغ خورده ایم ! و دم از دانش و انسانیت می زنیم ، حرف از پول و تلاش در جهت بدست آوردن و جمع آوری اش ، به نوعی دوری از هدف و یا اهداف متعالی ست ، اما مثال معروفی که گاهی اوقات یارای مقابله با تمام محتویات ذهن را دارد این است که :" فکر نون باش که خربزه آبه " یا یک همچین چیزی !  چند وقتی ست که فهمیده ام که دیگر خواستن توانستن نیست ، توانستن خواستن است . زمانه را عوض کرده اند ، چه می شود کرد ....

اهم نظرات دوستانی که لطف کردند و من را به راه درست و نه راست ! رهنمون کردند این بود که هر دو را همزمان به انجام برسانم ، من هم که سرم درد می کند برای شلوغی و خستگی و بی خوابی ! طعم شب هم که نیست جز بیداری .... در هر صورت تصمیم به استفاده یا سواستفاده از فرصت گرفته ام و احتمالاً از 2/3 روز دیگر کار را شروع می کنم ...

دوست ندارم دوباره روزی بیاید که باز هم مثل شب های ترم 3 / 4 دوره کارشناسی درتاریکی خودساخته ام کز کنم و برای اموری بی ارزش .............. ، بگذریم . یادآوری گذشته تلخ مثل بازی عمدی با زخمهای در حال التیام است که موجب خونریزیشان می شود....

اَه گندت بزنند حمید ، هنوز هم تلخ و گزنده ای ، تو دیگر آن پسرک منزوی کم حرف نیستی که بدون توجه به اطراف با سوالات بی جوابش سرگرم بود ، بزرگ نشده ای ، اما حالا بزرگتر از انزوایی هستی که دور خودت ساخته ای ...

باری ، آمده بودم که بگویم سپاسگزارم از لطفتان و از رهنمودهایی که برایم به ارمغان آوردید ، اما آخرش طاقت نیاوردم و رفتم سراغ تلخی و ..... به هر حال طلب مغفرت دارم !  

خوش باشید رفقا ....

 

+نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت21:44توسط حمید |
علم بهتر است یا ثروت ؟!

یادش به خیر ! کوچکتر از حالا که بودیم ، تقریباً همه ما به این فکر کرده ایم که : " علم بهتر است یا ثروت ؟ " ، شاید هم در موردش به اجبار معلم انشایی نوشته باشیم . باری ،  در این یکی دو روزه همین موضوع آن هم به نحو عملی ! برای من پیش آمده ، آن هم چه پیش آمدنی !    

قضیه از این قرار ست که دوستی تماس گرفت و یک نفر آدم تقریباً مایه دار معرفی کرد و گفت ، این آدم نزدیک به 150 میلیون چک دارد از چند نفر ، می خواهد علیه این آدمهای به ظاهر بدهکار اقامه دعوی کندو من هم شماره شما را به او داده ام که وکیلش بشوی ! ، ما گفتیم چه چیز بهتر از این ، هم فال است هم تماشا هم پول !خلاصه اینکه دیروز نزدیکای عصر با این آدم ملاقاتی داشتیم ، چک ها را لیست کردیم و دیدیم و مقداری صحبت کردیم . 20 فقره بودند ، تعداد بدهکاران هم 5/6 نفری بودند ،  جمع مبالغ هم تقریباً همانی بود که گفتم ، مشکل بزرگی که وجود داشت  این بود که می بایست توی سه شهر طرح دعوی بشود و به فراخور محل اقامت شخص بدهکار ما هم اقدامات قانونی و غیرقانونی را انجام بدهیم ، این یعنی کار و زحمت زیادی را باید برای انجام کار متحمل بشوم و در نهایت 6 درصد بگیرم . 3 درصد پیش پرداخت ، 3 درصد هم پس پرداخت !

باری ، حالا حرف حساب من چیست ؟ عرض کنم : همانطور که چند پست قبل نوشتم من درس و مشق دارم ، این پایان نامه کوفتی را باید تا 2/3 ماه دیگر حتما دفاع کنم و امتحان دکتری هم هست که مقدار قابل توجهی از آمال و آرزوهایم به آن بستگی دارد !   قبولی برای من آثاری  دارد که چندسالی ست منتظرشان هستم ، مثل این ست که آدم راهی را با تمام فراز و نشیب هایش و با هر بدبختی که پیش آمده طی کند و حالا که رسیدن زیاد دور نیست ، به بیراهه برود .در این چند ماه به وقتم احتیاج دارم ، زیاد ، می بایست وقتم را به کارهایی که آینده را می سازد اختصاص بدهم نه اینکه به بیراهه بروم . پرونده ها را اگر بگیرم حداقل هفته ای یک روز را باید تلف کنم آن هم برای حداقل ۵ ماه ، اما یک روز هم یک روز است .......

اگر جای من بودید چه می کردید ؟؟!!!!                              

 

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت13:24توسط حمید |
نوشتن !

خب ، چرا اینطور شد ؟ من گفتم : سعی در جبران دارم ، نگفتم که بر می گردم به رویه سابق ( یعنی 3/4 روز یک بار نوشتن ) . اگر نهایت تلاشم را داشته باشم و بنویسم می شود 3 / 4  روز یک بار ، شاید این طرز تلقی برای من و شما بوجود بیاید که شاید کارهای مهم تری دارم که در قیاس با نوشتن ، ارجح ترند . منطقی ترین برداشتی که می توانیم از بی مبالاتی من در نوشتن داشت همین است ، یعنی کارهایی مهم تری هست که نوشتن را به تعویق و تاخیر بیندازد .

واقعاً اینطور است ؟ در واقع امر و با در نظر گرفتن ظواهر شاید همین طور باشد ، اما در این همه شلوغی بی حد و حصری که گریبانگیرم شده ، تنها نوشتن برایم آرامش بخش است ، همین چند دقیقه ای که پشت کامپیوترم می نشینم و با کیبورد بازی می کنم ، حروفی را تبدیل به کلمات و ایضاً  کلماتی را تبدیل به جمله و در نهایت چند جمله می شود یک نوشته که از تفکرم ، از من ، از زندگی من ، نشأت گرفته ، احساس می کنم همین امر خشنودی زاید الوصفی برایم به ارمغان بیاورد .

در واقع همین طور است ، احساس تعلق ، خلق کردن ، آفریدن ، خوشایند است ، اینکه من ورای زندگی واقعی در این دنیای مجازی دوستانی دارم که نوشته هایم را می خوانند نقظه عطف ماجرا ست .

بگذریم .... نمی دانم چرا وبلاگستان هم آنفلانزا گرفته ! کسی نیست ، اگر دیگرانی هم باشند تحت تاثیر نبودن بقیه سرد و بی انگیزه شده اند . این خصلت پاییز است ؟ گمان نمی کنم . زندگی ادامه داره ........

  

+نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت21:5توسط حمید |
طلب مغفرت ! بعداز ظهر و کتاب

می دانم ، خودم هم ملتفتم که توی این فصل و به خصوص در مهرماه بعضی از ما آدمها سرگردانیمان بیش از حد می شود . من اما بیشتر از همه گمم این روزها ، سابقاً گهگاهی پی پاسخ برای سوالات بی جواب می گشتم ، می خواندم ، بیشتر از امرزو می نوشتم و دوستان را ارج می نهادم ، اینطور آدم تر بودم ! ولی حالا چه ؟ شده ام یک موجود منزوی از خود راضی که ذهنش منجمد شده حول محور روزمرگی ها . همین باعث می شود نصف شبی بزنم زیر همه چیز و برگردم به رویه سابق ، آن موقع لااقل خودم را بهتر می دانستم ، اما کم کم دارم با خودم دشمن می شوم .

بگذریم .... امروز بعد از نزدیک به سه ماه ، بعد ازظهر را برای خودم نگه داشتم و طوری که دلم خواست گذراندمش ! سوار موتورم شدم و فارغ از هر ماجرایی ، یک راست رفتم سراغ کتابفروشیهای شهر ، می خواستم کمی غرق بشوم لابلای قفسه های کتاب ، دنیای لذت بخشی ست ، غرق می شوی لابلای آن همه حرف مکتوب ، آن همه دنیای بزرگ و کوچکی که قطعاً تاثیر گذار ست ..... دوست دارم خودم تک تک کتاب ها را لمس کنم ، ببینم و با دقت کتابهایی که توجه ام را جلب می کند وارسی کنم و دست آخر با وسواسی خاص  چندتا را بخرم و بخوانم . یکی دو کتاب به دلم نشست " بهار رکن چهارم " از عمادالدین باقی ، برای منی که از  زمان توقیف شرق (14 مرداد 86 ) تا امروز روزنامه ای ندیدم که ارزش خواندن داشته باشد ، یک شروع دوباره بود ، نثر ساده و روانی دارد این آقای باقی .......  و دیگری "من که حرفی ندارم " ست یک مجموعه داستان کوتاه ایتالیایی که بیشتر جنبه طنز دارد ، ترجمه اش به نظر مناسب ست چون مخاطب با خواندن هر جمله به خواندن جمله بعدی ترغیب می شود و آن دیگری از احمد محمود ست ، احمد محمود را که می شناسید ؟  نثرش گیرا و دوست داشتنی ست ، وقتی "همسایه ها" را می خواندم با تمام وجودم خوزستان آن زمان و به نحو اخص اهواز را حس می کردم . این بار کتاب "دیدار" را خریدم نوشته ی ابتدایی ش کافی بود برای انتخاب .... اما این روزها دوست دارم رمان " ذوب شده " عباس معروفی را که به تازگی منتشر شده بخوانم .

بعد که از لابلای قفسه ها بیرون آمدم ، دوست داشتم یک جای دنج بنشینم و تنهایی را بازهم همراه با خودم تجربه کنم ، خودم، کتابهایم و نسکافه تلخ ! عجیب لذت بخش ست .....                                                                                                  

پی نوشت : ببخشید رفقا چندوقتی تنبل شده بودم و حالا دیگر سعی در جبران دارم .

 

+نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت2:11توسط حمید |
طعم شب نیست جز بیداری
 
اگر اشتباه نکنم ساعت از 11 گذشته بود که خوابم برد ، حق هم همین بود ، 17 ساعت بیداری خسته کننده را گذرانده بودم ، فردا هم روزی بود نه مثل امروز ، می بایست 10 ساعت بنشینم و اراجیفی سرهم کنم که سابقاً دیگران در مقام استاد به خوردم داده بودند ، البته من سعی می کنم کمتر بنشینم و صمیمیت را بیشتر کنم تا بلکه از خشکی و زمختی بحث بکاهد ، ربطش را خودم هم نفهمیده ام .
یکهو از خواب بیدار می شوم ، گوشی را نگاه می کنم ساعت 2:45 بامداد ست و من هوس می کنم مزه تلخ چای مانده در فلاسک را زیر زبانم بچشم ، هوس ست دیگر ، ما آدمها باید به هوس عادت کنیم چون پایانی ندارد .... خودم را کشان کشان به فلاسک و فنجان می رسانم و فنجان را لبریز می کنم از چایی تلخ و دوست داشتنی .... چایی که هنوز داغ ست و مزه اش تلخ تر از همیشه ، چای تلخ را دوست دارم ، بیشتر اوقات همدم بیداری های شبانه ام بوده و هست . بعد از نوشیدن تلخی ، ناخودآگاه شروع می کنم به خیال بافی پیرامون فردا ، فردا ، فردا .....
همه ذهنم ، همه تلاشم ، همه دوست داشتنم ، در واقع همه زندگیم فرار از امروز ست و رسیدن به فردایی که شاید مقصود همان باشد و شاید هم نه ، فردای من و زندگی او ، همه تشویش ست و پریشانی ......
دستم را به سمت گوشی دراز می کنم و بازهم خود آگاه کلیپ " اتاق آبی " را می بینم و می شنوم و من این چند جمله را بیشتر دوست می دارم ......

در کناری از خانه ما
اتاقی ست سرد و آبی
تخت و گیتار کهنه من
عکس یک زن به دیواری
زنی زیبا رو و خندان
یار من بود او دورانی
.....
دیگرم نیست نای ماندن
پایان آواز آغاز رفتن
چاقوی پنهان ته گنجه
دستهای سردم ، رگهای سبزم .....

می بینی ؟ دست آخر همه چیز به تو ختم می شود ! ....


پی نوشت : نمی خواهم نبودنم را توجیه کنم ، نبودم ، همین . مِن بَعد هستم تا هستم ...
این لینک دانلود کلیپ اتاق آبی ست :
http://rapidshare.com/files/235410447/persianmusicvideo.blogspot.com-The.ways.avi
+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت10:38توسط حمید |
...........


گفتم : نه ، مدتهاست که چیزی ننوشته ام ، فکر می کنم حرفی برای گفتن ندارم ، یعنی اینطور خیال می کنم ، می دانید ؛ بیشتر یک احساس است ، آدم همیشه در برابر احساساتش گیج می شود ، دیگر نمی توانم بنویسم ، تازه فایده ای هم ندارد ، من تا حالا چیز به درد بخوری ننوشته ام . چیز دندان گیری که بتوانم با آن ، معنایی برای زندگیم دست و پا کنم . این واقعاً مضحک است ، من حتی نمی توانم به این وضعیت بخندم ......

(زندگی در مرگ ، حسین سلیمانی)


پی نوشت : شاید برای مدتی نباشم ......


+نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت9:30توسط حمید |