تبليغاتX
وسوسه هاي گريز

وسوسه هاي گريز

آدرس جدید !

بدین وسیله به اطلاع کلیه دوستان ، آشنایان ، بستگان ، وابستگان و متعلقات می رساند که از این تاریخ به بعد ما در نشانی زیر خواهیم نوشت ، باشد که لختی بیندیشم و گاهی رستگار شویم . باتشکر از دوستان قدیمی و دوستان جدید و دوستان دنباله دار و سایر متعلقات .

یک وکیل خسته

 www.one-lawyer.blogfa.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 20:3  توسط حمید 

پایانی بر آغاز

خیلی وقت نیست که این احساس را دارم ، احساس عجیبی نیست ، این را شاید خیلی از شما تجربه کرده باشید ، یا در آتیه تجربه کنی . یک احساس ویژه است . میشود یک تغییر درونی باشد که براحتی نادیده اش بگیری یا به یکی از اعضای بدنت حواله اش کنی . اما در عین حال می شود بهش اهمیت داد و در موردش حرفایی زد .

 دروغ چرا ، من آدمی بودم که زود و راحت بهم می ریختم ، مثل ابر بهار بودم ، مثل هوای علوم تحقیقات تهران در زمستان ، در کسری از ثانیه حال و هوایم عوض میشد . این خوب نبود . من بلد نبودم در مقابل هر اتفاقی چه واکنشی داشته باشم . برای همین قاطی میکردم و در اغلب اوقات میزدم زیر همه چیز و یک بل بشویی میشد که باید برای ماست مالیش مدتها وقت و انرژی صرف میکردم .

سرگردان بودم به مقدار کافی و وافی ، سرگردان هم نه ، یک دوره بود اگر اشتباه نکنم . باید طی میشد ، مقدار معتن بهی تجربه و تعداد زیادی اشتباه و به میزان کافی حسرت و غم و غصه و غیره و البته هیچ اهمیتی ندارند حالا . من که این دوره را از سر گذارانده ام . این را قبول دارم که آدم خوبی نبوده ام و احتمالاً بعدها نیز نخواهم بود . اما باز هم ابداً اهمیتی ندارد . من همینجوریم . من همینطوریم . این وبلاگ آرشیو دوره ی ست که گفتم ، پس دیگر باید تغییراتی داشته باشد .

حالا من عوض شده ام . دیگر دغدغه ها و ترسهای قبلی را ندارم ، به خودم که نگاه می کنم ، حتی نگاهم هم تغییراتی دارد . فکر می کنم دیگر سنی از ما گذشته و باید از نو شروع کرد .

در این آبان ماه کارهای مهمی دارم ، بیشتر از همه چیز و البته به همین مناسبت شاید ختم نوشتن ِ" وسوسه های گریز"  را اعلام کردم ، با این حال باز می نویسم ، احتمالاً یک ماه دیگر که آن اتفاقات افتاده ، یک وبلاگ جدید تاسیس می کنم و آدرسش را برای دوستان و آشنایان و وابستگان ارسال می کنم .  

خداحافظ دوستان ِهمیشه

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مهر 1389ساعت 22:5  توسط حمید  | 

عصر تعطیل

 

تازه از خوب بیدار شده ام . خوابیدن در عصر روزهای تعطیل یک نوع تفریح همایونی باید باشد احتمالاً . همینطور که هندزفری توی گوشم بوده خوابم برده . من این گوشی جدید ِخوشکلم را فقط بخاطر هندزفری هایش خریده ام و لاغیر ، چون خیلی چیز باحالی هستند . برای گوش دادن به آهنگهای افرادی مثل داریوش ، ابی و .... می شود بهش گفت دمت گرم . حالا بیدار شده ام . اتاقم تاریکی نمناکی را تجربه می کرد . همینطور خواب و بیدار آبجی کوچیکه را صدا کردم تا بیاید من مقداری خرده فرمایشات بهش بگویم . لامپهای کم مصرف بالاسرم را روشن کرد و رفت چای دم کند . من بعد از هر بیداری باید چای مصرف کنم ( تزریق کنم ) .

طبق عادت گوشیم را نگاه کردم - آن گوشی که مثلاً مربوط به کارم هست-  مع الأسف ( یعنی شوربختانه ) مقدار زیادی میسدکال رویش بود و چندتایی پیام . یکی از پیامها قلبم را ریش ریش کرد به معنای واقعی کلمه ، یکی پیام داده بود که سلام . شماره شما را فلانی ( یکی از همکاران ) به من داده ، تو رو خدا جواب تلفنم رو بدید و .................... . من در آن موقع درحال تفریح بودم . چیکار با خدا داشتم که بخواهم به خاطرش جواب تلفن بدهم .

القصه من بخاطر انسان دوستی و اینگونه موارد ، با آن شماره ی کذایی تماس گرفتم و دیدم خانمی با چشمانی اشکبار دارد حکایت شوهرش را که شباهنگام مقداری ماده ی مخدر از نوع ........ خریداری کرده بود و گرفته بودنش را تعریف می کرد . منم مثل باقی موارد اینچنین قول ندادم که آره ، زمین را به زمان می دوزم و کاری می کنم کارستان و اینا ، گفتم تلاشم را می کنم . به دوستانم زنگ میزنم . شاید بشود کاری کرد . همین و بس . بعد که نشد امروز درش بیاوریم . چون که من نه داروغه ام ، نه قاضی ، نه با پلیس جماعت جز در موارد ضروری سر و کار دارم . من برای پیشبرد اهدافم با پلیس جماعت دوست می شوم ، چون آنها گاهی اوقات آدمهای زحمت کشی هستند مثلاً همین هفته ی نیروی انتظامی .

داشتم می گفتم : نشد که درش بیاوریم . منم هندزفریم را زدم به گوشم و "ای پرنده ی مهاجر" راگوش می دهم و می نویسم که مردم هم چه مشکلاتی دارند و من در این عصر نمناک پاییزی احساس تنهایی ندارم که با کسی قسمت کنم .

باید بروم دوری بزنم توی تعطیلی شهر . پاییز خوبی ست .  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 19:8  توسط حمید  | 

آزمون تصدی امر قضا

 

فردا آزمون تصدی امر قضا ست و من با یک عدد چاقوی میوه خوری دارم گردو می شکنم و تناول می کنم . کار لذت بخشی ست . فقط گردوخور های حرفه ای این کار را بلدند و البته من هم بلدم . به این صورت است که نوک چاقو را در یک ور گردو فرو می کنی و بعد اندکی می چرخانی ، مقداری پوستش  می شکند و تو با دست مبارک اقدام به خوردنش می کنی . روش بامزه ای ست . من اگر آزمون تصدی امر قضا را قبول نشدم ، کلاس خصوصی می گذارم با شهریه مقطوع ، که به نوباوگان این مهم را آموزش بدهم . زکات علم نشر آن است و من چون انتشاراتی ندارم و کاغذ هم در این بل بشو گیر نمی آید . سعی می کنم با آموزشهای اینچنین از رستگاری دور نمانم .

بله ، فردا رأس ساعت 9 صبح ، آزمون تصدی امر قضا برگزار می شود و من چون یک مرد ِهَمیشه در صحنه هستم در آن محفل حضور پیدا می کنم تا دستگاه قضا یکی از گم شدگان را بیابد . مادرم می گوید تو که یا قبول نمی شوی یا اگر بشوی نمی روی . پس بگذار دیگرانی که به این شغل احتیاج دارند ، بروند . من به این نصیحتهای مادرانه وقعی نمی نهم . چون من در این زمینه تخصص ویژه ای دارم . از آن جمله می توان به بی وجدانی ممتد اشاره داشت .

فردا صبح هم می آید و من چون زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست ، می روم و در همان صحنه عرض اندام می کنم ، امتحان خونم کم شده ، لازم دارم این امتحان را ، فشارم افتاده ، ضعف کرده ام . البته امتحان خوبی نخواهد بود شاید . چون آنجا مقدار زیادی از دوستان ، آشنایان ، بستگان و وابستگان را خواهم دید و  مسلماً ما چون چند وقتی ست همدیگر را ندیده ایم ، باید لبخند ملیح بزنیم و به سوالات مزخرفی از این دست  جواب بدهیم که چیکار می کنی ؟ اوضاع رو براه است ؟ اوضاع کار چطور است ؟  . این یکی از عذاب های الهی ست  من مطمئنم .   

فردا آزمون تصدی امر قضاست و من باید آرام باشم و در جواب سوالات افراد یادشده ، لبخند موشکافانه ای بزنم و حرفهایی بپراکنم .

فکر می کنم فردا روز خوبی ست . روز خوبی ست . مثل امروز . مثل دیروز .

 

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 12:53  توسط حمید  | 

تلخی

 

دارم مدام و پی در پی یک آهنگ 21 ثانیه ای را گوش می کنم که لابلایش یک صدای سوزناک دارد ، انگار وسط قلبت فرو می رود . درد دارد . اما نمی توانی دل بکنی ، دل کندن از یک آهنگ سخت است. دل کندن از زندگی ِسخت هم سخت است .

رها شدن از بند گذشته ی دور و دراز هم سخت است . من دلم آلزایمر می خواهد . دلم می خواهد یک دردر بی درمانی باشد که به فراموشی نگوید خاموشی ، اسمش را بگذارد بیداری ، روشنایی یا هر کوفت و زهر ماری که از یاد آمدنش اوقات آدم تلخ نشود .

دارم می روم ، دارم زندگی می کنم ، یهو نمی دانم چه می شود که تلخی زیر پوستم جریان پیدا می کند ، آرام آرام می رود تا می رسد به قلبم ، به مغزم و به ذهنم . بعد گند می زند به همه چیز . دقیقاً همه چیز . مث یک موجود جهان شمول است . شاید مثل خدا . یا مثل آدم یا اصلاً هر چیزی . چه فرقی دارد ؟ . تمام وجودم را پر می کند از غصه ی خالص . هزار بار خواستم بفهمم چه می شود که تلخی سر باز می کند . نفهمیدم . در مورد تلخی ، نفهمی بد دردی ست . حتی بدتر از فهمیدن . من چه می دانم چه می شود . اما می دانم چطور .

تلخی ِ من مث یک زخم کهنه ست که زمان می برد خوب بشود . وقتی که کم کم در حال التیام است ، عمداً می روم با پوست جدید نازکش ، با لایه ای که هنوز هم با لمسش درد را احساس می کنم ، بازی می کنم . خراشش می دهم . این می شود که باز زخم سر باز می کند . می شود درد ثانوی .

در بحث تلخی ما دو نوع درد داریم : یک درد اولیه و یک درد ثانویه . این درد اولیه از اول وجود دارد . مبنا و اساس کار است . اما درد ثانوی بعد از کمی التیام و سر باز کردن تلخی بوجود می آید . چیز مزخرفی ست . اعتیاد آور است . بخصوص برای آدمهای خودآزار ِ احساساتی .  

تلخ که می شوم . زمین و زمان برایم می شوند گَندِ مضاعف و بعد می روم سراغ تلخی مضاعف ، باز حالم بدتر می شود اما نمیمیرم . باز حالم بدتر می شود اما نمیمیرم .

این یعنی تلخی به معنای واقعی کلمه . هر الاغی هم گفت در انسانیت اندوه است گُه ِاضافه خورد . هر ابلهی گفت غم و غصه ی و کوفت باعث رشد می شود غلط کرد . این حرفها را از روی سرخوشی زده است . برای دلخوشی یک مشت آدم خودآزار زده که به خودآزاری ادامه بدهند و به دیگر آزاری مایل نشوند . این یک نوع پیشگیری روانی ست .

آن کسی که از نسخه های بالا برای آدم می پیچد ، نمی خواهد کس دیگری در سرخوشیش سهیم باشد . نان خور اضافه داشته باشد که چه ؟ می آید اراجیفی سرهم می کند که هم ما گول بخوریم هم خودش به سرخویش ادامه بدهد .

من هم گاهی حرف مفت زیاد می زنم .

وقتی تلخم عصبانیم . حالم خوب نیست . اخلاق ندارم که اصلا خوب باشد یا بد و هیچ نوع دلیل منطقی هم ندارد و این احمقانه است . چیزی که حالم را بدتر می کند پرسیدن اینکه چرا ؟ آخه چرا ؟ و کلاً هر سوالی ست . آدم خودآزار اگر جواب داشت به خودش می داد ، نه به استنطاقات مخاطب محترم و چیزی که نابودم می کند این است که مخاطبم فکر کند تقصیر او بوده و ناخودآگاه من در صدد این باشم که نه اشتباه میکنی و از این جور حرفها .

کم کم که تلخی فروکش می کند از نفس می افتم . ولو می شوم یک گوشه ای و با چشمهای نیمه باز به تن ِ نیمه جانم نگاه می کنم . دستم هنوز سالم است . سرم ، پایم ، چشمهایم و خلاصه هر چی . چیزی که نیمه جان است روحیه ی زنده بودنم است . روحیه ی زنده بودنم کم کم تحلیل می رود . نه لذتی ، نه سکونی ، نه ثباتی و نه سکوتی . همهمه ای برپاست .

 هر کس این نوشته را به هر چیزی ربط بدهد مرتکب گناه کبیره شده است .

 این از آن نوشته هایی ست که یک نفر حق دارد در موردش اظهار نظر کند ولاغیر . پس گیر ندهید که توکه گفتی تا دو ماه دیگر نمی نویسم و فلان و بهمان . پس این چیه . این نوشته مصداق بارز نوشته های خصوصیه که فقط برای یه نفره .

اجرکم عندالله

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 3:4  توسط حمید  | 

اطلاع پیش از ثانوی

 

تا دو ماه دیگر اینجا نمی نویسم . اگر نوشته ای باشد تا آن موقع ، فقط برای یک نفر است و است .  

به خودم قولهایی داده ام .

شرمنده از روی ماهتان .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 2:22  توسط حمید  | 

لذت تمام کردن

 

من مَرد ِکارهای ِ ناتمامم ، آنقدر کار شروع شده و ناتمام دارم که از تمامیت ارضی و بحری هر آدمی بیشتر است . شروع می کنم و ادامه نمی دهم . همانطور ناتمام . نصفه . ناکام . حین خواندن و کار کردن ایده هایی به ذهنم می آید که بعضی ها را در دم بی خیال میشوم و بعضی ها را می نویسم . مدتی که گذشت میروم سراغ دفتر یادداشتم و می خوانمشان . نوعی پالایش و بازبینی . چندتایی باقی می ماند که نابند . قابل تأملند و ارزش فکر کردن دارند .به درد می خورند .  اما کو همت ؟ کو کار ؟ کو انجام کار ؟ من در واقع یک آدم ذهنیم . ذهنم فعال است ولی همت ندارم – خیلی از ما اینطوریم -  در بوته عمل یک تنبل ِ پرتوقع ِ ناراضیم . به جرأت می گویم که دو سوم کارهایی را که شروع کرده ام را ناتمام گذاشته ام .

مثلاً چندسال پیش برای کنکور ارشد درس می خواندم . هم وقت کافی داشتم . هم منابع کافی و هم انگیزه لازم . هی فس فس کردم و دست آخر چندتا کتاب ماند . با اینکه قبول شدم اما باز ناتماممی را رعایت کرده بودم . کتاب که می خوانم به چندصفحه آخر که می رسم وا می دهم و انگار که لازم نیست خوانده شود . – بیشتر از نصف کتابهایم را این مدلی خوانده ام - . با این ناتمامی گند زده ام به زندگیم و اهدافم .

امروز چندتا کار داشتم . محض امتحان یکی یکی انجامشان دادم ، پشت سرهم و تمام و کمال ، جمعاً دو ساعت وقت برد . دیدن اینکه امروز یکی دوکار کرده ام که تمام بوده اند و بی کم و کاست ، لذتی داشت . امروز مثل همیشه نگفتم : هنوز وقت دارم و فردا و فردا .... محض امتحان هم که شده تمامشان کردم . کارهای کوچکی بودند . اما تمام کردنشان و چشیدن طعم اتمام برایم لذت بخش بود .

تمام کردن زندگی هم لذت بخش است ،  اگر مثل من مَرد ِ کارهای ناتمام نباشی .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 0:0  توسط حمید  | 

سلام حسین جان

من و حسین با هم رفیق بودیم . حسین پسوند فاملیش شاد بود ولی واقعاً آدم ناشادی بود . من هم که بچه بودم ، چه می فهمیدم از زندگی ، سال 83 بود  و من فقط 19 ساله و ترم سه . حسین آمده بود عمران بخواند که بعداً وضعش خوب بشود و روی صندلیش بشیند و به عمله/ بنا دستور بدهد ، سیگار دود کند و بعد از کارگاه برود سراغ دوست دخترش و باهم بروند جاهای خوب  که گپ دوستانه ای داشته باشند . من دلیلی برای دوستی با حسین نداشتم اما دوست بودیم . ما باهم فرق داشتیم . من یک بچه بودم که دوست داشتم بزرگ بشوم و حسین یک بچه بود که بچگی را دوست داشت . برای همین دوست دخترهایش را از راتبه 15 الی 17 سال ارنج می کرد .  

حسین تک پسر بود . هر دو خواهرش ازدواجیده بودند به سلامتی و خودش چون هنوز 20 سال داشت فقط عاشق شده بود . اما پدر آن دختره خیلی پولدار بود و یک کارخانه بزرگ توی این اتوبان تهران - کرج داشت که حسین را به عنوان نگهبان سگهای نگهبانش هم قبول نمی کرد ، چه برسد به غلامی . برای همین حسین هفته ای یک دوست دختر پیدا می کرد برای رشد و نمو و می گفت فلان است و بیسار و غیره ....   

من هم دوست داشتم که پدرم مثل پدر ِحسین مهندس بود و توی شرکت نفت استخدام می شد و کلی حقوق می گرفت و یک پژو مشکی هم داشت که بعضی وقتها به من بدهد باهاش بروم دوست دختر بازی ... بچه بودم دیگر . عقلم نمی رسید . اما اگر می شد دوست داشتم پدرم را بفرستم درسش را ادامه بدهد و مهندس بشود و با پیدا کردن یک رأس پارتی در شرکت نفت استخدام بشود . بعد بیاید با مادرم ازدواج کند تا من که به دنیا می آیم بچگی را دوست داشته باشم . حیف که آن موقع دست من از دنیا کوتاه بود .حیف . حالا که دستم به دنیا رسیده پدرم وازنشسته شده و کاریش نمی شود کرد .

حسین را دوست داشتم چون من دیدم بچگی کرد و اگر نمی دیدم فکر می کردم بچگی خوب است . هرچند بد هم نیست . من حسین را دوست داشتم چون عاشق بود بد فرم . اما وفادار نبود . چون می دانست بهم نمی رسند و دختره یکی دو سال بعد رفت کافرستون . پس من عاشقیت را هم دیدم .

حسین خانواده خوبی داشت و پدرش با اینکه دوست داشتم الگوی پدرم باشد ، مرد خوبی بود . هر وقت من را می دید می گفت : چهره ات برای من خیلی آشناست . چون من از همان عنفوان جوانی خوشتیپ و مَرد بودم . برای همین برای پدر حسین آشنا بودم . اسم پدر حسین احمدرضا بود اما عابدزاده نبود . مرد خوبی بود . از سر حسین هم زیاد بود . مادرش هم همیشه نگران تک پسرش بود و من را قسم می داد اگر حسین خلافی می کند بهش بگویم . که من هم نمی گفتم . چون من و حسین دوست بودیم و آدم فروش نبودیم . هرچند کار خوبی نبود .  

از سال 84 دیگر حسین را ندیدم . انتقالی گرفت رفت شهر خودشان و من امیدوار نیستم که درسش را تمام کرده باشد . من دلم برایش خیلی تنگ شده بود . موبایلش را عوض می کرد هر 3/4 ماه . حالا من شماره اش را ندارم . فقط شماره خانه اشان را دارم . قبلاً که بامعرفت بودم چندباری به خانه شان زنگ زدم اما نبودش . من هم دیگر بی معرفت شدم . این رسم روزگار است .

این همه نوشتم که بگویم : حسین جان دلم برایت تنگ شده است . دلم تنگ شده است برای آن همه شب گردی ها . آن هم ارجیفی که باهم می گفتیم و ....  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 22:57  توسط حمید  | 

هی روزگار ....

 

آقا به جان عزیزت روزگار موجود بی شعوری ست . اینقدر من ازش گلایه کردم و فحشش دادم اما دریغ از یک تکان ساده ، من مدتها دوستش داشتم و فکر می کردم یک چیزی ست که ما آدمها تویش زندگی می کنیم و هر روز و هر شبش برای خودش یک رنگی ست و پایان ِشَب ِسیاهش سفید می شود و برای روکم کنی خورشید شب را می آورد تا ما غروب را ببینیم و گول بخوریم که یعنی خورشید با آن همه عظمت و اینها ، غروبی دارد و صبح علی الطلوع هم سحر را می آورد که آری این چنین است ، شب با آن همه تاریکی هم رفتنی ست و این دور و تسلسل ادامه دارد و ما هم با یک خوشبینی ابلهانه به روزگار لبخند می زنیم و در برخی موارد فحش می دهیم . بعد هم پایان شب سیاه سفید است و شب زیباتر است و اینها .

روزگار چیز بی شعوریست آقا ، چون شعور ندارد که بفهمد ما آدمها مثل خودش نیستیم . ما آدمها هر کداممان یک طور هستم و یک چیزیمان می شود ( در پاره ای از روایات آمده که بیشتر از یک چیز هم می شود و الله اعلم ) . پس این روزگار هم هیچ وقت با ما سر سازگاری نخواهد داشت و اینکه برخی اوقات بر وفق مرادمان یا سکینه مان ( در برخی روایات ایجاد تفکیک جنسیتی اوجب واجبات است ) می شود نباید یادمان برود که چقدر برای ما ناملایمتی و از این چیزهای بد داشته است . مگر همین روزگار نیست که از انسانهای نامرد و اینگونه موارد زهر چشم می گیرد و حسابشان را می گذارد زیر دست کرام الکاتبین ( در روایات قرار است بیاید که یعنی خدا ). ؟  همین روزگار در روز روشن برای آدمهای زیر دست کرام الکاتبین دم تکان می دهد مثل یک حیوانی که در روایات بهش می گویند کلب ( به فارسی سلیس می شود سگ ) .

جالب آنجاست که برای اکثر آدمها دم تکان می دهد و طبیعی ست که به فراخور احوالات و شرایط این دم تکان دادن فرقی دارد فریق ! منتها اگر تکان نداد هیچ کاریش نمی شود کرد . برای همین بی شعور است . جالب تر اینکه این دم تکان دادن همینطور اتفاقی ست وگرنه وفاداری کجا بود برادر ِمَن . مگر هر کلبی سگ می شود ؟ نژاد مشخص و واضحی ندارد که آدم از اساتید محترم اصلاح نژاد خواهش کند نژادش را اصلاح کنند و مقداری شعور به وجودش اضافه کنند . درد که یکی نیست لامصب . خیلی بیشتر از این حرفاست . با این همه ؛ مگر ما آدم نیستیم ؟ مگر ما موجود نیستیم ؟ مگر نه اینکه روزگار همیشه بر وفق مراد برخی آدمها بوده ؟ و یا ما جزء این برخی بوده ایم یا نبوده ایم  . کلاً یک چیز احتمالیست . به ریسکش نمی ارزد که منتظر بشویم تا برای ما هم دم تکان بدهد یا حتی تکان دادن را تکرار کند و یا ادامه بدهد ! روزگار است دیگر و وجه غالبش فقدان شعور . دنبال راهی می گردم تا پَرِمان به پَر ِهم نخورد و تورفتگی کلاهمان باعث نشود آبمان توی یک جوب نرود . بنابراین فی الحاله داریم زندگی می کنیم و دنبال می گردیم .....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 22:41  توسط حمید  | 

خلاصه که پسر خوبیست .....

 

سرگردان و بی هدف کامپیوتر ِمعصومم را روشن می کنم . هیچ برنامه ای ندارم . راه کجم را به سمت اینترنت رهنمون می کنم . طبق عادت به چند صفحه سر میزنم . چیز چشم گیری نمی بینم . وبلاگستان گاهی اوقات شبیه صدا و سیمای وطنی ست . تکرار می شود و شعار . حالا آمده ام که بنویسم . مواد لازم خاصی ندارد : یک فقره word2007 ، چند انگشت لاغر و یک ذهن درهم و برهم  . حالا شروع کن . بنویس از ذهن ، دنیا ، زندگی ، مفهوم ، موصوف ، آدمها ، جانداران هر چیزی که توی این دنیا و دنیاهای دیگر وجود دارد . خوبی نوشتن این است که آدم می تواند از غیرموجودها هم بنویسد . من از چیزی می نویسم که وجود ندارد . اگر همه سوراخ سمبه های دنیا را بگردی بعید است چیزی دستگیرت شود . این غیرموجودها دنیای غریبی دارند .

غیرموجود دوست داشتنی م ذهنم است . من ذهن زحمت کشی دارم . باورش سخت است اگر بگویم خیلی چیزها را به او مدیونم . خیلی چیزها را . با این حال گاهی عجول بوده و من را اذیت کرده ، گاهی خسته بوده و من را تنها گذاشته ، گاهی ترسو بوده و مرا از لذت اتفاقات نادر و دور از ذهن محروم کرده ، گاهی هم زیادی روی یک موضوع تمرکز می کند و گم می شود ، طول می کشد تا پیدایش کنم .....

ذهن دوست داشتنی من پسر خوبی ست . گاهی رهایش می کنم که برای خودش سیر و سلوک کند . نمی دانی چه لذتی می برد . عین بچه ها ذوق می کند وقتی رها و بی دغدغه در اوهامات و خیالاتی که دوستشان دارد ، قدم می زند . گاهی حتی شروع می کند به دویدن . باید کمی جلویش را بگیرم و نگذارم زیادی بازیگوشی کند . خسته می شود و باز قاطی می کند . باید مواظبش باشم .

خلاصه که ذهن ِمن پسر خوبی ست . باید مواظبش باشم .

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم مرداد 1389ساعت 17:34  توسط حمید  |