دارم مدام و پی در پی یک آهنگ 21 ثانیه ای را گوش می کنم که لابلایش یک صدای سوزناک دارد ، انگار وسط قلبت فرو می رود . درد دارد . اما نمی توانی دل بکنی ، دل کندن از یک آهنگ سخت است. دل کندن از زندگی ِسخت هم سخت است .
رها شدن از بند گذشته ی دور و دراز هم سخت است . من دلم آلزایمر می خواهد . دلم می خواهد یک دردر بی درمانی باشد که به فراموشی نگوید خاموشی ، اسمش را بگذارد بیداری ، روشنایی یا هر کوفت و زهر ماری که از یاد آمدنش اوقات آدم تلخ نشود .
دارم می روم ، دارم زندگی می کنم ، یهو نمی دانم چه می شود که تلخی زیر پوستم جریان پیدا می کند ، آرام آرام می رود تا می رسد به قلبم ، به مغزم و به ذهنم . بعد گند می زند به همه چیز . دقیقاً همه چیز . مث یک موجود جهان شمول است . شاید مثل خدا . یا مثل آدم یا اصلاً هر چیزی . چه فرقی دارد ؟ . تمام وجودم را پر می کند از غصه ی خالص . هزار بار خواستم بفهمم چه می شود که تلخی سر باز می کند . نفهمیدم . در مورد تلخی ، نفهمی بد دردی ست . حتی بدتر از فهمیدن . من چه می دانم چه می شود . اما می دانم چطور .
تلخی ِ من مث یک زخم کهنه ست که زمان می برد خوب بشود . وقتی که کم کم در حال التیام است ، عمداً می روم با پوست جدید نازکش ، با لایه ای که هنوز هم با لمسش درد را احساس می کنم ، بازی می کنم . خراشش می دهم . این می شود که باز زخم سر باز می کند . می شود درد ثانوی .
در بحث تلخی ما دو نوع درد داریم : یک درد اولیه و یک درد ثانویه . این درد اولیه از اول وجود دارد . مبنا و اساس کار است . اما درد ثانوی بعد از کمی التیام و سر باز کردن تلخی بوجود می آید . چیز مزخرفی ست . اعتیاد آور است . بخصوص برای آدمهای خودآزار ِ احساساتی .
تلخ که می شوم . زمین و زمان برایم می شوند گَندِ مضاعف و بعد می روم سراغ تلخی مضاعف ، باز حالم بدتر می شود اما نمیمیرم . باز حالم بدتر می شود اما نمیمیرم .
این یعنی تلخی به معنای واقعی کلمه . هر الاغی هم گفت در انسانیت اندوه است گُه ِاضافه خورد . هر ابلهی گفت غم و غصه ی و کوفت باعث رشد می شود غلط کرد . این حرفها را از روی سرخوشی زده است . برای دلخوشی یک مشت آدم خودآزار زده که به خودآزاری ادامه بدهند و به دیگر آزاری مایل نشوند . این یک نوع پیشگیری روانی ست .
آن کسی که از نسخه های بالا برای آدم می پیچد ، نمی خواهد کس دیگری در سرخوشیش سهیم باشد . نان خور اضافه داشته باشد که چه ؟ می آید اراجیفی سرهم می کند که هم ما گول بخوریم هم خودش به سرخویش ادامه بدهد .
من هم گاهی حرف مفت زیاد می زنم .
وقتی تلخم عصبانیم . حالم خوب نیست . اخلاق ندارم که اصلا خوب باشد یا بد و هیچ نوع دلیل منطقی هم ندارد و این احمقانه است . چیزی که حالم را بدتر می کند پرسیدن اینکه چرا ؟ آخه چرا ؟ و کلاً هر سوالی ست . آدم خودآزار اگر جواب داشت به خودش می داد ، نه به استنطاقات مخاطب محترم و چیزی که نابودم می کند این است که مخاطبم فکر کند تقصیر او بوده و ناخودآگاه من در صدد این باشم که نه اشتباه میکنی و از این جور حرفها .
کم کم که تلخی فروکش می کند از نفس می افتم . ولو می شوم یک گوشه ای و با چشمهای نیمه باز به تن ِ نیمه جانم نگاه می کنم . دستم هنوز سالم است . سرم ، پایم ، چشمهایم و خلاصه هر چی . چیزی که نیمه جان است روحیه ی زنده بودنم است . روحیه ی زنده بودنم کم کم تحلیل می رود . نه لذتی ، نه سکونی ، نه ثباتی و نه سکوتی . همهمه ای برپاست .
هر کس این نوشته را به هر چیزی ربط بدهد مرتکب گناه کبیره شده است .
این از آن نوشته هایی ست که یک نفر حق دارد در موردش اظهار نظر کند ولاغیر . پس گیر ندهید که توکه گفتی تا دو ماه دیگر نمی نویسم و فلان و بهمان . پس این چیه . این نوشته مصداق بارز نوشته های خصوصیه که فقط برای یه نفره .
اجرکم عندالله